حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

بازم مریض شدی

1392/7/9 9:53
489 بازدید
اشتراک گذاری

 

عشق و علاقه و احساس قشنگترین چیزیه که خدا آفریده.

حس غیر قابل توصیفی هست وقتی دخترت با اون دستای کوچیک و نازش بغلت میکنه و با اون لبهای کوچولوش یه بوست میکنه تمام وجودت سرشار از عشق میشه.

 

نفسم

شنبه سی ام شهریور از صبح هر ده دقیقه یه بار استفراغ میکردی هیچی نمیتونستی بخوری و خیلی گریه میکردی. من طاقت گریه هاتو و اذیت شدنتو نداشتم زود به بابایی زنگ زدم و بابا اومد خونه.

از بعدازظهر اسهال هم گرفتی و کم کم داشتی تب میکردی و اصلا هیچی نمیتونستی بخوری و خیلی تشنت میشد. قربون اون زبون شیرینت بشم وقتی آب میخواستی میگفتی با... به آب میگی با....

یکشنبه صبح با بابایی بردیمت دکتر دانشمند. تو همین یک روز مریضید نیم کیلو از وزنت کم شده بود و دکتر اصلا از وزنت راضی نبود. گفت سه کیلو وزنت کمه و باید حسابی غذا بخوری تازه گفت شیر هم ازت بگیرم تا مجبور بشی بیشتر غذا بخوری..

خلاصه دکتر یه سرم داد و سه تا آمپول که زدن به سرم.

یخرده دارو هم داد ولی فایده نداشت چون من میدونستم بیشتر مریضید مال دندون درآوردنت هست و باید دورش بگذره.

خانم مقدم اینا صبح یکشنبه رفتن کربلا و من ترس دیگم این بود که  تنها هستم و دلم به اونا گرم بود. بیچاره اونا هم دل تو دلشون نبود و خیلی نگران من و شما بودن. تا موقعی که رفته بودن تهران و قرار بود سوار هواپیما بشن دخترش زنگ زد و احوالتو پرسید.

از دوشنبه خودمم مریض شدم و هیچی نمیتونستم بخورم و وقتی شیر میخوردی از شدت ضعف احساس میکردم دست و پاهام داره می لرزه.

بیچاره بابایی مجبور بود از دوتا مریض پرستاری کنه. خداروشکر من چهار شنبه بهتر شدم و دیگه یه مادر مریضیش بیشتر معنایی نداره... و هرجوری بود کاراتو انجام میدادم بابایی هم کمک میکرد.

به خاطر مریضی من و شما سالگرد ازدواج من و بابایی و تولد سید صادق رو عقب انداختیم.

سالگرد ازدواج من و بابایی و چهار شنبه شب گرفتیم ولی شما اعصابمو خرد کرده بودی.چون دم به دقیقه استفراغ میکردی. ولی یه کمی میخندیدی.

فردا شبش یعنی شب جمعه رفتیم خونه عموسیدابوالفضل تولد سیدصادق.

 

 

 

اونجا هم چندبار مجبور شدم ببرمت دستشویی ولی کلا از اوایل خیلی بهتر شده بودی.

جمعه بعدازظهر خونمون دعای ندبه گرفتیم و رفقای قمی و اردکانی رو دعوت کردیم.

شنبه تقریبا مریضی تموم شده بود و خیلی بهتر شده بودی.خدارو شکر عزیزم که بهتر شدی.

عسل مامانی طاقت مریضیتو ندارم از بس حرص خوردم خودمم مریض شدم. انشاالله همیشه سالم و شاد باشی....

نصفه های شب بود که خانم مقدم اینا رسیدن خونه.. زیارت همگیشون قبول..

 

 

و اما.... نتیجه ی این همه مریضی....

 

 

دوتا دندون خوشگل. دوتا دندان نیش قسمت بالا در آوردی...قربونت برم عزیز دلم.نفس منی.

 

 

 

چند تا از مریضید برات میذارم.

 

 

گل من تو درمانگاه.پدرمونو در آوردی تا این سرمت تموم شد.

 

 

فدای اون ناز اومدنات.....

 

 

عزیز دلم انشاالله زود خوب میشی....

 

 

سه روز بعد هنوز مریضی ولی لبخند میزنی

 

 

جوووووووووونم!!!!!!!

 

 

داری بوس میدی!!!!!

 

 

جیگرتو بخورم...نازی

 

 

رو اوپن نشسته دخترم.. خیلی هم میترسه

 

 

خسته شدی؟؟؟؟؟جانم

 

 

نفسم نیفتی؟؟ دورت بگردم

 

 

خوشگلم بازم خسته شد. قربونت برم که اینقدر بی حالی

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

ناشناس
10 مهر 92 22:23
حدیثه سادات خوبه؟


ممنون خدارو شکر بهتره. نمیخوای خودتو معرفی کنی؟؟
مامان جون حدیثه سادات
10 مهر 92 22:29
الهی بمیرم که روتخت بیمارستان نبینمت فدات جونم خوشگل مامان جون ان شاءالله همیشه سالم وسلامت وسرحال باشی وبخندی قربونت برم الهی که بااون چشمای بیحالت میخندی


خدا نکنه خیلی ممنون.
محمدسبحان و مامانی
20 مهر 92 23:50
سلام ممنون که به وب پسرم سر زدید شکلک ها رو از وب شیوا جون به آدرس http://shivajoon.niniweblog.com/ گرفتم


ممنون
مامان آروین (مریم)
11 آبان 92 15:55
وای الهی بمیرم .
امیدوارم دیگه برات اتفاق نیفته ....



خدا نکنه عزیزم. ممنون. انشاالله برای هیچ کودکی اتفاقی نیفته.